

در غروبي نشسته بودم
و در خيال رويائي شيرين بودم
سرخي غروب نشان از تاريکي ميداد
تاريکي تلخي داشت و نگاهم به آسمان بود
نوري از آسمان به سويم آمد
چشمانم يک لحظه هيچ جايي را نديد
وقتي چشمانم را باز کردم
پرنده اي زيبايي را ديدم در کنارم نشسته
بر پا يش نامه اي بسته شده بود
يک لحظه مات و حيران شدم
نامه را از پايش گرفتم و باز کردم
اين نوشته شده بود :
سلام من پرنده خوشبختي هستم
و اين نويد عاشقي ا ست
من از آسمون آمده ام براي تو
من از عشق آسموني آمده ام
مرا بپذير تا در کنا رت با شم
دستي بر سر پرنده خوشبختي کشيدم
و پرهاي نازش را با دستانم که خاکي و زميني سرد بود
نوازش کردم
انگار حس کردم دستانم سبک است
+ نوشته شده توسط nazanin در 2008/8/30 و ساعت
0:37 |

